فشار زندگی

آقا ناصرم تسلیم شد, یا بهتر بگم ,کم آورد. حالا یا از فشار زندگی یا از سنگینی نگاه آپارتمان نشینهایی که از هر طرف محاصره اش کرده بودن .آخه خونه اونا آخرین بازمانده خونه های ویلایی قدیمی بود, با یه سقف شیروانی که همیشه صدای بارون روی اون برام قشنگترین صدا بود, ویه حیاط با یه درخت انار که پاتوق گنجیشکای پر جنب و جوش جیغ جیغو بود و یه انباری گوشه حیاط که محل زندگی فضول خانوم واعضای خونواده ش بود یعنی شوهرش  گربه سیاهه وسه چهار تا بچه گربه پر سرو  صدا و شیطون, بنده خدا معصومه خانوم هم که این اواخر دیگه توی حیاط پیداش نمیشد یا اگه هم مجبور میشد ,هزار جور محکم کاری میکرد تا یه وقت یه نگاه فضول ومزاحم زاغ سیاهشو چوب نزنه!ولی تا چند روز دیگه همه این فکر و خیالا تموم میشه و خونه آقا ناصر هم به تاریخ می پیونده و دیگه جز خاطره چیزی ازش باقی نمی مونه, و بجاش یه آپارتمان شیک و بی ریخت سبز میشه تا همین یه کف دست آسمونی رو هم که ما دلمون بهش خوشه ,از پنجره اتاقمون پاک کنه و بعد, روزی صد بار نگاهمون گرومب به دیوار روبرو بخوره و پخش شه توی حیاط!! فضول خانوم و گربه سیاهه هم باید برای خودشون یه سر پناه دیگه پیدا کنن!همینطور گنجیشکا.تو فکرم که بچه های آقا ناصر تابشونو به شاخه کدوم درخت میخوان آویزون کنن؟!    

/ 2 نظر / 8 بازدید
مینا

نوسندگیت هم عالیه.همسرم هم خوشش اومد.منتظر نوشته های زیباتون هستم.

ناهید

بازم عالیه.یاده قدیما میافتم.سادگی و پاکی وصداقت مردم.